درست روی شانه های این سنگ بود

چهارشنبه ای که دریا رفت

تا پاروهای این قایق را پیدا کند.

تو جلوی آیینه ایستاده بودی و

ماه توی استکان چای خودش را غرق کرد.

خورشید همیشه همینطور فریب می خورد!

ساحل اما به بازگشت عادت کرده.