شانه های سنگی
چهارشنبه ای که دریا رفت
تا پاروهای این قایق را پیدا کند.
تو جلوی آیینه ایستاده بودی و
ماه توی استکان چای خودش را غرق کرد.
خورشید همیشه همینطور فریب می خورد!
ساحل اما به بازگشت عادت کرده.
چهارشنبه ای که دریا رفت
تا پاروهای این قایق را پیدا کند.
تو جلوی آیینه ایستاده بودی و
ماه توی استکان چای خودش را غرق کرد.
خورشید همیشه همینطور فریب می خورد!
ساحل اما به بازگشت عادت کرده.
تکانم بده!
جهانی خوابیده ست روی صندلی.
ـبه دوستان بگوـ
ماه اشتباهی افتاده بود
وسط دریاچه
درست وسط درک ناقص ماهیها.
بزرگترین دریاچه ی جهان نیستم
تنها یک فنجانم
لب پریده
در خلوت یک میز.
تعارف می شوم به تو،
رییس جمهور .
خواهان پر شدنم !
خواهان خالی شدنم!
پهلو نمی گیرد در من کشتی های زیادی
گم نمی شود در من ملوانان گستاخی
تنها رد می شو د سایه هاشان
از کنار میز
که تاریک است
که لخت است
و ریخته ا ست قسمتی از مرا
مردی با عجله
زنی با تشویش
توی تاریکی
گاهی که می آیند.
گاهی که می روند .
خیره می شویم به هم
سایه ها / لب پریده ها
گوشه ام را فشار می دهند
تهی شدنم را فشار می دهند
خم می شوم روی میز
خیره می شوند به هم
می غلتم !
می غلتم !
لب آ لب
ته نشین شده ام را.
شعرهای زیادی را برایت پست کردم عزیزم !
هوا سرد بود و تو سرد
جهنم از ما گریخته بود.
انتظارت را می کشیدم !
من آواز می خواندم
تو آواز می خواندی :
انتظار از ما گریخته بود !
و تو
تمام روز عزیزم !
تمام شب عزیزم !
نشسته بودی پشت یک سیگنال
کز کرده بودی
افتاده بودی !