چای لطفن!

من همه ی تابستان را

خواب بوده ام

با خورشیدی که از سایه ام گذشت

واین درخت

که به رویای من شبیه بود

حالا مانده ام

عصرهای پنجشنبه

کدام پیراهنم را بسوزم؟

شعرم دارد ریزش می کند

قطاری هم نیست

تنها دست پاییز است

روی دوش خیابان

و این همه درخت که دیگر شبیه من نیستند.