تولدت مبارک باشد عزیزم !
زن باسن بزرگی دارد
با هویتی جنبان
که هر روز از خیابان می گذرد
برای خاموش کردن ِ
بزرگترین کیک های جهان
هر روز که از بلاتکلیفی
سیگاری بر لب می گذاری
و جهانی را به آتش میکشی!
توی این شعر اما
نه از جنگ خبری هست
نه از استالین
تنها دختران موبور ایرلندی اند
که از شنا برگشته اند
تا خودشان را
در گرماگرم شمع هایت آب کنند.
حالا تو
هی زور بزن
و شعر ناموسی بنویس!
شاید یک روز مثل این شعبده باز
تو را هم از توی سرم در آوردم.
این لبخند سرخپوستی است
و این اداها
اداهای قبیله ای :
اینکه از روی آتش بپرم
یا هر شب در جنگلی با تو بیاویزم.
خیابان چندم؟
کوچه ی چندم؟
فرقی نمی کند .
توی این جنگل
راهت را که می بندند
تازه از بن بست (دیگری)
سر در میاوری توی کابوس هایت
که سبز است همه چیز در آن
از رنگ چشم گرفته
تا قرمزی لب ها
حتی دود کش خانه ها را هم عوض کرده اند
و جای آن را به انگشت اشاره ای داده اند
که خدا را نشانه گرفته است.
انگار که بخواهند او را از برج ایفل پرت کنند
تا تو دوباره به قرارهایت فکر کنی
و اینکه دسته گلی را
برای همیشه کم آورده ای !
روی آسفالت
عاشقانه
پا که می گذاریم
زمین مساحت سردی دارد و
اضلاع بیهوده می میرند.
باريدي
پشت پنجره
چنار يدك كشي شد و
خانه را با خود برد.
عزیزم !
شیرینم !
مورچه ها تا صبح خوابشان نبرد .
پلی نباشد .
عابری نباشد.
مبادا گم شده باشم !
چون پاهای کسی که از جسمش بیرون زده باشد
خیابان زنده است
و ماه هر شب اتفاقهایش را تمدید می کند
مبادا رفته باشی !
ـ از شلوغی موهای کسی
تا خشکی لبهای کسی ـ
مبادا مرده باشم !
چهارشنبه ای که دریا رفت
تا پاروهای این قایق را پیدا کند.
تو جلوی آیینه ایستاده بودی و
ماه توی استکان چای خودش را غرق کرد.
خورشید همیشه همینطور فریب می خورد!
ساحل اما به بازگشت عادت کرده.
تکانم بده!
جهانی خوابیده ست روی صندلی.
ـبه دوستان بگوـ
ماه اشتباهی افتاده بود
وسط دریاچه
درست وسط درک ناقص ماهیها.