تبليغاتX
زنکال
ادبیات
باورم شده بود

این لبخند سرخپوستی است

و این اداها

اداهای قبیله ای :

اینکه از روی آتش بپرم

یا هر شب در جنگلی با تو بیاویزم.

خیابان چندم؟

کوچه ی چندم؟

فرقی نمی کند .

توی این جنگل

 راهت را که می بندند

تازه از بن بست (دیگری)

سر در میاوری  توی کابوس هایت

که سبز است همه چیز در آن

از رنگ چشم گرفته

تا قرمزی لب ها

حتی دود کش خانه ها را هم عوض کرده اند

و جای آن را به انگشت اشاره ای داده اند

که خدا را نشانه گرفته است.

انگار که بخواهند او را از برج ایفل پرت کنند

تا تو دوباره به قرارهایت فکر کنی

و اینکه دسته گلی را

برای همیشه کم آورده ای !

 

 

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 13:3  توسط مهرآوه   | 
پایت را از گلیمم درازتر کن!

روی آسفالت

عاشقانه

پا که می گذاریم

زمین  مساحت سردی دارد و

اضلاع بیهوده می میرند.

+ نوشته شده در  88/04/31ساعت 1:32  توسط مهرآوه   | 

باريدي

پشت پنجره

 چنار   يدك كشي شد  و

 خانه را با خود  برد.

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 4:25  توسط مهرآوه   | 
نوشتم :

عزیزم !

شیرینم !

مورچه ها تا صبح خوابشان نبرد .

+ نوشته شده در  88/04/19ساعت 11:53  توسط مهرآوه   | 
مبادا بیابانی نباشد.

پلی نباشد .

عابری نباشد.

مبادا گم شده باشم !

چون پاهای کسی که از جسمش بیرون زده باشد

خیابان زنده است

و ماه هر شب اتفاقهایش را تمدید می کند

مبادا رفته باشی !

ـ از شلوغی موهای کسی

تا خشکی لبهای کسی ـ

مبادا مرده باشم !

+ نوشته شده در  88/04/17ساعت 23:51  توسط مهرآوه   | 
درست روی شانه های این سنگ بود

چهارشنبه ای که دریا رفت

تا پاروهای این قایق را پیدا کند.

تو جلوی آیینه ایستاده بودی و

ماه توی استکان چای خودش را غرق کرد.

خورشید همیشه همینطور فریب می خورد!

ساحل اما به بازگشت عادت کرده. 

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت 11:48  توسط مهرآوه   | 
دستت را .

تکانم بده!

جهانی خوابیده ست روی صندلی. 

ـبه دوستان بگوـ

ماه اشتباهی افتاده بود

وسط دریاچه

درست وسط درک ناقص ماهیها.

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت 3:12  توسط مهرآوه   | 

بزرگترین دریاچه ی جهان نیستم

تنها یک فنجانم

لب     پریده

در خلوت  یک میز.

تعارف می شوم به تو،

رییس جمهور .

خواهان پر شدنم !

خواهان خالی شدنم!

پهلو نمی گیرد در من کشتی های زیادی

گم نمی شود در من ملوانان گستاخی

تنها  رد می شو د سایه هاشان

از کنار میز

که تاریک است

که لخت است

و ریخته ا ست  قسمتی از مرا

مردی با عجله

زنی با تشویش

_توی تاریکی  _ .

گاهی که می آیند.

گاهی که می روند .

خیره می شویم به هم 

سایه ها  /  لب پریده ها

گوشه ام را فشار می دهند

تهی شدنم را فشار می دهند

خم می شوم روی میز

خیره می شوند به هم

می غلتم !

می غلتم !

لبالب  

ته نشین شده ام را.

+ نوشته شده در  88/01/22ساعت 0:3  توسط مهرآوه   |